۱ بهمن ۱۳۸۹
۳۰ دی ۱۳۸۹
مرگ و باغبان
باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت:" به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم."
شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.
عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب،در اصفهان جانش را بگیرم.
"نوشته ژان کوکتو، برگردان اسداله امرایی"
شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.
عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب،در اصفهان جانش را بگیرم.
"نوشته ژان کوکتو، برگردان اسداله امرایی"
۲۱ دی ۱۳۸۹
عشق
گاه چون ماری در دل می خزد
و زهر خود را آرام در آن می ریزد،
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هره پنجره ات کز می کند
و خرده نان می چیند.
گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می جهد
و چون یخ نمی بر گلبرگ آن می درخشد،
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می کند.
گاه در آرشه ویولونی می نشیند
و در نغمه غمگین آن هق هق می کند،
و گاه زمانی که حتی نمی خواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خو می کند.
< خاطره ای در درونم است / آنا آخماتووا / احمد پوری >
۱۲ دی ۱۳۸۹
شناخت
"پوست صورتت چقدر خوب شده!"
تنها جمله ای که برای سومین برخورد در این چند سال مدیرعامل می توانست به کارمند جزء اش بگوید.
تنها جمله ای که برای سومین برخورد در این چند سال مدیرعامل می توانست به کارمند جزء اش بگوید.
اشتراک در:
پستها (Atom)
