۲۵ فروردین ۱۳۹۰

تقدیر

آن گاه که شب برای تیره ساختن ما فرا می رسد، من که سخت شیفته آینده ام، به اعجاب بر آسمان ها می نگرم، که در آن خداوند با حروفی که تاریک نیست، می نویسد برای ما سرنوشت و تقدیر همه آفریدگان را، زیرا او از اعماق آسمان ها با دیدن انسانی گاه دلش از ترحم به هیجان می آید و راه را به او می نماید.
با ستارگان آسمان که حروف اوست، قضایا را، چه خوب و چه بد، برای ما پیشگویی می کند، لیکن انسانها که سخت سرگرم خاک و مرگند، چنین نوشته ای را به هیچ می شمارند و آن را نمی خوانند.

رونسار _ از کتاب صومعه پارم _ اثر استاندال

۱۵ فروردین ۱۳۹۰

گل ها


کسانی هستند،
که چو بگذرند
رد پایی درخشان، از خویش به جا می گذارند.
گل هایشان در بهار می رویند
بی آنکه بدانند
حال و هوایی بر می انگیزند،
که ما را به ماندن فرا می خواند.

چشم هایم را ندیدی،
وقتی که می گذشتی از برابر من؟
من آن کس را
که ساعت های بی پایان، در انتظار او نشستم ، از یاد برده ام
در تکاپوی آنم که اوج درختان را بنگرم،
درختانی که در بهار غرق شکوفه اند.
آنان را که زنده اند،
بی آنکه در غم عاشقی باشند که تازه رهسپار شده است.

پی نوشت: از آنجا که به سال ها پیش مربوط می شود، نام شاعر را نمی دانم