یه جایی شنیدم که سربازی هر شب توی هوای خیلی سرد نگهبانی می داد. یه شب یکی از اونجا رد می شد، گفت: " تو چطور تو این هوا نگهبانی می دی ؟ من می رم برایت یه چیز گرم بیارم." سرباز منتظر اومدن اون شخص موند.
صبح مردم جسد او را در حالی که یادداشتی در دستش بود پیدا کردند
" من هر شب تو این هوای سرد نگهبانی می دادم و شب را به صبح می رسوندم ولی امشب امید آوردن چیز گرم تو مرا کشت."
گریز در آینه
۲۰ تیر ۱۳۹۰
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
نه، هیچ سفینه ای ...
There is no Frigate like a Book
To take us Lands Away
Nor any Coursers like a Page
Of prancing Poetry -
This Traverse may the poorest take
Without oppress of Toll -
How frugal is the Chariot
That bears the Human soul.
نه، هیچ سفینه ای چون کتاب
ما را به سرزمین های دور تواند برد،
و نه هیچ سمندی تیزتک چون برگی
از طرب انگیز چکامه ای:
این راهوار فرودستان است،
بی باج و بی خراج؛
چه ارزان و با صرفه راهی است
این که حامل روح آدمی است.
" یادی از نمایشگاه کتاب 1390"
To take us Lands Away
Nor any Coursers like a Page
Of prancing Poetry -
This Traverse may the poorest take
Without oppress of Toll -
How frugal is the Chariot
That bears the Human soul.
نه، هیچ سفینه ای چون کتاب
ما را به سرزمین های دور تواند برد،
و نه هیچ سمندی تیزتک چون برگی
از طرب انگیز چکامه ای:
این راهوار فرودستان است،
بی باج و بی خراج؛
چه ارزان و با صرفه راهی است
این که حامل روح آدمی است.
" یادی از نمایشگاه کتاب 1390"
۲۵ فروردین ۱۳۹۰
تقدیر
آن گاه که شب برای تیره ساختن ما فرا می رسد، من که سخت شیفته آینده ام، به اعجاب بر آسمان ها می نگرم، که در آن خداوند با حروفی که تاریک نیست، می نویسد برای ما سرنوشت و تقدیر همه آفریدگان را، زیرا او از اعماق آسمان ها با دیدن انسانی گاه دلش از ترحم به هیجان می آید و راه را به او می نماید.
با ستارگان آسمان که حروف اوست، قضایا را، چه خوب و چه بد، برای ما پیشگویی می کند، لیکن انسانها که سخت سرگرم خاک و مرگند، چنین نوشته ای را به هیچ می شمارند و آن را نمی خوانند.
رونسار _ از کتاب صومعه پارم _ اثر استاندال
با ستارگان آسمان که حروف اوست، قضایا را، چه خوب و چه بد، برای ما پیشگویی می کند، لیکن انسانها که سخت سرگرم خاک و مرگند، چنین نوشته ای را به هیچ می شمارند و آن را نمی خوانند.
رونسار _ از کتاب صومعه پارم _ اثر استاندال
۱۵ فروردین ۱۳۹۰
گل ها

کسانی هستند،
که چو بگذرند
رد پایی درخشان، از خویش به جا می گذارند.
گل هایشان در بهار می رویند
بی آنکه بدانند
حال و هوایی بر می انگیزند،
که ما را به ماندن فرا می خواند.
چشم هایم را ندیدی،
وقتی که می گذشتی از برابر من؟
من آن کس را
که ساعت های بی پایان، در انتظار او نشستم ، از یاد برده ام
در تکاپوی آنم که اوج درختان را بنگرم،
درختانی که در بهار غرق شکوفه اند.
آنان را که زنده اند،
بی آنکه در غم عاشقی باشند که تازه رهسپار شده است.
پی نوشت: از آنجا که به سال ها پیش مربوط می شود، نام شاعر را نمی دانم
۱۹ بهمن ۱۳۸۹
خداحافظ گاری کوپر
از قله های پوشیده از برف آغاز می شود، جایی که زشتی ها زیر خروارها برف از یاد رفته اند، با آدم هایی "آزاد از قید تعلق"، که تا وقتی زبان یکدیگر را نمی فهمند روابطشان نقصی ندارد. همگی مصون از واقعیات در خانه ای کوهستانی به سر می برند که میزبانش " بار پولداری را با شجاعت تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد" آنقدر آزاد که حتی زیر بار خوشبختی هم نمی روند و در کوه های سر به فلک کشیدۀ دور از دسترس در میان ستاره ها اسکی می کنند.همان جا که اگر " غافل شوی به یاد خدا می افتی".ارتفاعات سوئیس جای امنی است برای فرار از آمریکای خوشبخت، از ویتنام، از عشق، از پول و علم.
تابستان که خاک سیاه همه جا را فرا می گیرد، همرنگ جماعت می شوند و به زمین، زیر دوهزار متر، توی لجن باز می گردند و " تا گردن در واقعیت " فرو می روند و آگاه از این که مرگ آن پایین در انتظار آن ها ست.آن جا که قوانین، پلیس، و اسلحه هست و سرنوشت که شوخی بردار نیست. عشق را آوار می کند روی سر همان هایی که هرگز دنبالش نیستند، تا آن ها را با خود به جایی که دور است ببرد" یک دور جدی، یه دور حسابی".
خداحافظ گاری کوپر ، نوشته:رومن گاری ، ترجمه : سروش حبیبی
تابستان که خاک سیاه همه جا را فرا می گیرد، همرنگ جماعت می شوند و به زمین، زیر دوهزار متر، توی لجن باز می گردند و " تا گردن در واقعیت " فرو می روند و آگاه از این که مرگ آن پایین در انتظار آن ها ست.آن جا که قوانین، پلیس، و اسلحه هست و سرنوشت که شوخی بردار نیست. عشق را آوار می کند روی سر همان هایی که هرگز دنبالش نیستند، تا آن ها را با خود به جایی که دور است ببرد" یک دور جدی، یه دور حسابی".
خداحافظ گاری کوپر ، نوشته:رومن گاری ، ترجمه : سروش حبیبی
۱۴ بهمن ۱۳۸۹
مادر بِرِتو
تو،آنتونیو مِنفی، سرباز بازگشته از روسیه!اکنون از خود می پرسی آیا آن روز در ایستگاه راه آهن، کار درستی انجام دادی؟ به همراه پنج شش نفر اول از واگن بیرون پریدی.جمعیت باز و بسته شد، غالباً پیرزن هایی بودند خاکستری، تکیده و فرتوت از گریه، مثل سنگ از آب رودخانه، ساییدۀ ساییده. معلوم نیست که بدبختی چطور گریبان آنانی را که هیچ گریبانی ندارند می گیرد. تو آنتونیو مِنفی، درست به خاکستری ترین و صیقلی ترین شان برخوردی که گریبانت را گرفت و گفت:" او را دیده اید؟ سرجوخه دانتی اومبرتو را؟ اهل گاوی راته؟ زنده است؟ جواب بدهید! آیا بر می گردد؟"
نوشته: جوزپه ماروتا، ترجمه: محسن ابراهیم
نوشته: جوزپه ماروتا، ترجمه: محسن ابراهیم
۱ بهمن ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)