۱۹ بهمن ۱۳۸۹

خداحافظ گاری کوپر

از قله های پوشیده از برف آغاز می شود، جایی که زشتی ها زیر خروارها برف از یاد رفته اند، با آدم هایی "آزاد از قید تعلق"، که تا وقتی زبان یکدیگر را نمی فهمند روابطشان نقصی ندارد. همگی مصون از واقعیات در خانه ای کوهستانی به سر می برند که میزبانش " بار پولداری را با شجاعت تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد" آنقدر آزاد که حتی زیر بار خوشبختی هم نمی روند و در کوه های سر به فلک کشیدۀ دور از دسترس در میان ستاره ها اسکی می کنند.همان جا که اگر " غافل شوی به یاد خدا می افتی".ارتفاعات سوئیس جای امنی است برای فرار از آمریکای خوشبخت، از ویتنام، از عشق، از پول و علم.
تابستان که خاک سیاه همه جا را فرا می گیرد، همرنگ جماعت می شوند و به زمین، زیر دوهزار متر، توی لجن باز می گردند و " تا گردن در واقعیت " فرو می روند و آگاه از این که مرگ آن پایین در انتظار آن ها ست.آن جا که قوانین، پلیس، و اسلحه هست و سرنوشت که شوخی بردار نیست. عشق را آوار می کند روی سر همان هایی که هرگز دنبالش نیستند، تا آن ها را با خود به جایی که دور است ببرد" یک دور جدی، یه دور حسابی".
خداحافظ گاری کوپر ، نوشته:رومن گاری ، ترجمه : سروش حبیبی

۱۴ بهمن ۱۳۸۹

مادر بِرِتو

تو،آنتونیو مِنفی، سرباز بازگشته از روسیه!اکنون از خود می پرسی آیا آن روز در ایستگاه راه آهن، کار درستی انجام دادی؟ به همراه پنج شش نفر اول از واگن بیرون پریدی.جمعیت باز و بسته شد، غالباً پیرزن هایی بودند خاکستری، تکیده و فرتوت از گریه، مثل سنگ از آب رودخانه، ساییدۀ ساییده. معلوم نیست که بدبختی چطور گریبان آنانی را که هیچ گریبانی ندارند می گیرد. تو آنتونیو مِنفی، درست به خاکستری ترین و صیقلی ترین شان برخوردی که گریبانت را گرفت و گفت:" او را دیده اید؟ سرجوخه دانتی اومبرتو را؟ اهل گاوی راته؟ زنده است؟ جواب بدهید! آیا بر می گردد؟"
نوشته: جوزپه ماروتا، ترجمه: محسن ابراهیم