۲۱ دی ۱۳۸۹

عشق



گاه چون ماری در دل می خزد
و زهر خود را آرام در آن می ریزد،
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هره پنجره ات کز می کند
و خرده نان می چیند.


گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می جهد
و چون یخ نمی بر گلبرگ آن می درخشد،
و گاه حیله گرانه تو را
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می کند.


گاه در آرشه ویولونی می نشیند
و در نغمه غمگین آن هق هق می کند،
و گاه زمانی که حتی نمی خواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خو می کند.


< خاطره ای در درونم است / آنا آخماتووا / احمد پوری >

۳ نظر:

ناشناس گفت...

این همه بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

احمد گفت...

مممههههنننناااازززز. مطلب جدید. شکل و شمایل بلاگ رو هم عوض کنی بدک نیستا.

مهناز معطلی، صفیه کشمیر، پونه کشمیر گفت...

از حضورت خوشحالیم، نظرت هم به جاست