۱۴ بهمن ۱۳۸۹

مادر بِرِتو

تو،آنتونیو مِنفی، سرباز بازگشته از روسیه!اکنون از خود می پرسی آیا آن روز در ایستگاه راه آهن، کار درستی انجام دادی؟ به همراه پنج شش نفر اول از واگن بیرون پریدی.جمعیت باز و بسته شد، غالباً پیرزن هایی بودند خاکستری، تکیده و فرتوت از گریه، مثل سنگ از آب رودخانه، ساییدۀ ساییده. معلوم نیست که بدبختی چطور گریبان آنانی را که هیچ گریبانی ندارند می گیرد. تو آنتونیو مِنفی، درست به خاکستری ترین و صیقلی ترین شان برخوردی که گریبانت را گرفت و گفت:" او را دیده اید؟ سرجوخه دانتی اومبرتو را؟ اهل گاوی راته؟ زنده است؟ جواب بدهید! آیا بر می گردد؟"
نوشته: جوزپه ماروتا، ترجمه: محسن ابراهیم