یه جایی شنیدم که سربازی هر شب توی هوای خیلی سرد نگهبانی می داد. یه شب یکی از اونجا رد می شد، گفت: " تو چطور تو این هوا نگهبانی می دی ؟ من می رم برایت یه چیز گرم بیارم." سرباز منتظر اومدن اون شخص موند.
صبح مردم جسد او را در حالی که یادداشتی در دستش بود پیدا کردند
" من هر شب تو این هوای سرد نگهبانی می دادم و شب را به صبح می رسوندم ولی امشب امید آوردن چیز گرم تو مرا کشت."